تبليغاتX
یادگاری

یادگاری

 

  بنویس پس چرا سکوت کردی

 

  با توام ای دست چرا توان نوشتن از تو رفته

 

  فریاد بزن پس چرا سکوت کردی

 

  با توام ای قلب چرا لب دوخته شدی

 

  گریه کن پس چرا سکوت کردی

 

  با توام ای چشم چرا اشکی نمی ریزی

 

  بشکن پس چرا سکوت کردی

 

  با توام ای بغض چرا گردرد شدی

 

  شاید هنوز در باورتان نیست

 

  او دیگر رفت ، بازگشتی نیست

 

  رویای که سالها دل خوش آن بودید

 

  بنویس ساده بنویس

 

  به سادگی همین عشق

 

  به سردی همین جدایی

 

  فریاد بزن فریاد

 

  به بلندی نگاهش

 

  به تلخی این درد

 

  گریه کن گریه

 

  برای معصومیت از دست رفته ام

 

  برای تمامی پاکی اش

 

  بشکن ای بغض بشکن

 

  سالهاست در انتظاری

 

  در قربت  دیدارش نخواهی شکست

 

  در غربت رفتنش بشکن

                    

زندگی

 

نوشته شده توسط لیلا در 88/07/19 ساعت 18:33 | لینک ثابت |

 

 

 ای دل از عشق نوشتیم  نهان پیدا شد

 

 راز معشوقه نوشتیم جهان  رسوا   شد

 

 ای دل از قافیه جا مانده  چه بی پروا شد

 

 روزگاریست که معشوقه ما پیدا شد

 

 انسان با گریه وارد این گیتی میشه  چون براش ناشناسه وقتی اجبار موندنو میبینه سعی میکنه

 خودشو با مکان جدید هماهنگ کنه زیبایهای دنیارو کم کم  بی نظیر میبینه با اینکه میدونه باز

 مثل مکان قبلیش  موندنی نیست و مسافره  به دنیا و متعلقاتش دل میبنده ولی غافل از اینکه

 فقط دل بسته وهیچ تلاشی برای بهتر استفاده کردن از این موقعیت و مکان نکرده نمیدونسته

 که وارد بازی  زمان  شدو فکر سرگرم کردن خودشه و از بازی لذت میبره ولی

 زمان این  بازی تموم میشه وتکرار نداره بهتره که مراحلو پشت سر بذاریم و با کمترین

 اشتباه بازیرو به پایان برسونیم  و همانطوری که تو مکان قبلی جسم رشد کرد و پا به این

 دنیا گذاشت اینجا هم باید روح رشد کنه تا به مرحله بعد برسه پیدا کردن معشوقه سخت نیست

 من چون کنارمونه... برامون پیدا کردنش  سخته

 همیشه وقتی تو جمعی تنها میشیم براحتی میبینمش دلیلشم اینه که تو اون لحظه میفهمیم

 فقط یکیه که همیشه با ماست ولی باز هم..  زمان این واقعیتو از ما  دور میکنه و امانتهای

 فانی این دنیا باز مارو مشغول خودشون میکنن

 

 

 

نوشته شده توسط لیلا در 88/05/26 ساعت 22:19 | لینک ثابت |

سلام به دوستان خوبم از همتون معذرت میخوام که مدتی نتونستم بهتون سر بزنم کلاسا و امتحانام سخت بود مجبور بودم مدتی نباشم ولی الان اومدم که جبران کنم از همه ی شما هم تشکر کنم که تو این مدت که نبودم فراموشم نکردین از همهتون ممنونم .
نوشته شده توسط لیلا در 88/04/21 ساعت 19:17 | لینک ثابت |

 

 

 اون قدر تنهام که همه عالم اگه پیشم باشن بازم تنهام...

 دلم واسه غربت خودم می سوزه...

 اشکهام امون نمی ده...

 کی فکر می کنه من اینا رو بگم...

 تمام حرفهام تو دلم فسیل شده...

 دیگه رنگ روز و شب برام فرقی نمی کنه...

 فقط می خوام چشام بسته باشه به هیچی فکر نکنم...

 می خوام برم...

 یه رفتن همیشگی...

 خسته شدم...

 به کی بگم...

 اون که باید بشنوه خیلی وقته کر شده...

 

نوشته شده توسط لیلا در 88/03/15 ساعت 16:25 | لینک ثابت |

بنوش باده كه فصل بهار می آيد // نويد خرمی از روزگار می آيد

ز ابر قطره آب حيات می بارد // ز باد نفحه مشك تتار می آيد


براي رونق بزم معاشران لاله // گرفته جام می خوشگوار می آيد


ميان باغ به صد لب شكوفه می خندد//كه سبزه می دمد و گل ببار می آيد


دماغ شيفتگان را بجوش می آرد // خروش مرغ كه از مرغزار می آيد


هزار پيرهن از شوق می كند پاره // بگوش غنچه چو بانگ هزار می آيد


بهر كجا كه رود مرده زنده گرداند // نسيم كز طرف جويبار می آيد


كنون چوغنچه وگل هركجا زنده دليست // بزير سايه بيد و چنار می آيد


كنار آب و كنار بتان غنيمت دان // كنون كه موسم بوس و كنار می آيد


غلام دولت آنم كه مست سوی چمن // گرفته دست بتی چون نگار مي آيد


بباغ جلوه كنان گل نهاده زر بركف // ببزم شاه جهان با نثار می آيد


جمال دنيی و دين كافتاب هر روزه // به سوی درگه او بنده وار می آيد


خدايگان سلاطين كه دولت او // مدد ز حضرت پروردگار مي آيد


شهی كه مژده اقبال و كامرانی او // ز اوج طارم نيلي حصار می آيد


بروز معركه خورشيد تيغزن هردم // ز زخم تيغ تو در زينهار می آيد


زياد نيزه آتش نهيب چون آبت // عدوی سوخته دل خاكسار می آيد


به هرطرف كه رودرايت تونصرت وفتح//پذيره اش زيمين ويسار مي آيد


خجسته سايه چتر جهانگشاي ترا // ز همنشينی خورشيد عار می آيد


به بندگی تو هركو نگه كند ننگش // ز نام رستم و اسفنديار می آيد


ز گفته های كسان عرض مي كنم بيتی//كه عرض كردنش اينجابكارمی آيد


ز عمر برخور و دل را نويد شادی ده//كه بوی دولتت از روزگاز می آید


هزار سال بمان كامران كه دولت تو
بدانچه رای کنی کامکار می آید

 

«عبيد زاكاني»

نوشته شده توسط لیلا در 87/12/27 ساعت 21:21 | لینک ثابت |

 

 در تاریکی, در دل شب, در غبار گم شدم....

 سایه ی سنگینی مرا با خود می برد...

 رهایم کن...

 من نیستم...

 سکوتم مرا به نا کجا می برد...

 صدایم کو؟

 پاهایم فراری...

 نور چشمانی اذیتم می کند...

 ای کاش خواب باشد...

 هو هوی باد...

 سراب...

 چیست؟

 مرا بیابید...من گم شدم...

 دستانم گرم شدند...کسی مرا یافت...چرا چشمانم نمی بیند...

 مرا با خود ببر...من می ترسم....من می ترسم...من می ترسم....

 

نوشته شده توسط لیلا در 87/10/25 ساعت 10:31 | لینک ثابت |

 

 با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات

 گذاشت تو دستم من بچه بودم اونم بچه بود.سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد 

 دید که منو میشناسه خندیدم گفت:دوستی گفتم دوست دوست گفت تا کجا گفتم

 دوستی که تا نداره گفت تا مرگ خندیدم و گفتم من گفتم تا نداره گفت باشه

 تا پس ازمرگ گفتم نه نه نه نه... تا نداره گفت قبول تا اونجایی که همه دوباره

 زنده میشن یعنی زندگی پس ازمرگ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر

 کجا باشه من و تو با هم دوستیم خندیدم گفتم تو براش تا هرکجا دلت می خواد

 تا بذار اصلآ یه تا بکش ازسراین دنیا تا اون دنیا اما من اصلآ براش تا نمیزارم 

 نگام کرد نگاش کردم باور نمی کرد می دونستم اونمی خواست دوستی ما تا داشته

 باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید!

 گفت:بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم  گفتم: باشه تو بزار گفت:

*شکلات*

 هربارکه همدیگرو ببینیم یه شکلات مال تو یه  شکلات مال من باشه گفتم باشه

 هر بار یه شکلات می زاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من می زاشت

 بازهمدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم من شکلاتمو باز می کردم می زاشتم

 دهنمو تند تند می مکیدم می گفت شکمو تو دوست شکموی منی اون شکلاتشو

 می زاشت توی یه صندوقچهء کوچلوی قشنگ میگفتم بخورش می گفت تموم میشه

 می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه صندوقچه پر از شکلات شده بود هیچکدومشو

 نمی خورد من همشو خورده بودم گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها یا کرما بخورن

 اونوقت چی کار میکنی گفت مواظبشون هستم می گفت می خوام نگه هشون دارم تا

 موقعی که دوست هستیم و من شکلاتامو می زاشتم تو دهنمو میگفتم نه نه نه نه...

 تا نداره دوستی که تا نداره!

 یک سال دو سال چهار سال هفت سال ده سال بیست ساله شده اون بزرگ شده

 منم بزرگ شدم من همهء شکلاتامو خوردم اون همهء شکلاتاشو نگه داشت اون

 اومده امشب که خدا حافظی کنه می خواد بره  بره اون دور دورا میگه میرم 

 اما زود بر می گردم من که می دونم میره و برنمی گرده یادش رفت شکلات به

 من بده من که یادم نرفته بود یه شکلات گذاشتم کفه دستش گفتم این برای خوردنی

 یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت

 یادش رفته بود صندقی داره برای شکلاتاش هر دو تا رو خورد خندیدم می دونستم

 دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه خوب شد همهء شکلاتامو

 خوردم اما اون هیچکدومو نخورده حالا با یه صندوق پرازشکلاتای نخورده چی کار

 می کنه...!؟ 

نوشته شده توسط لیلا در 87/08/29 ساعت 14:43 | لینک ثابت |

 

صدا كن مرا...

صداي تو خوبست!

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم!

بيا تا برايت بگويم كه تنهايي من چه اندازه است..

و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي‌كرد

«و خاصيت عشق اينست»



از کسی که دوستش داری ساده دست نکش !

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید

هیچوقت

هیچ کس

تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !!





دلم خیلی میخواست معنای عشق و دوست داشتن رو بدونه !



معنای غروب رو !

ولی کاش هرگز این آرزو رو نداشت !

هر غروبی زیباست جز غروب عشق

چقدر شکستن بی صدا !

چقدر تحمل

چقدر انتظار نشستن واسه فردا !

چقدر امید و دلخوشیهای الکی !!!

وقتی میبینی عشق دروغه ! چراغش بی فروغه ! وفاش همینه !!

واسه چی میخوای بمونی !


آسمون عشق ابری شده ! تماشا نداره !

مهر و وفا مرده اینکه دیگه حاشا نداره !

دلا سنگ ، هزار رنگ

همش ریا و دو رویی !

پس کو تو دلها وفا !

کو ؟؟؟؟

پس عشق و عاشقی چیست ؟؟

بالاتر از اینکه بخوای جونت رو بدی ؟؟!!

بسه بسه ...

ای دل بیا بریم ...


این شعر قشنگ که مبینید کار یک دوسته خوبه

 ممنون آقا حسام به نظر من که خیلی زیباست  

نوشته شده توسط لیلا در 87/08/01 ساعت 16:43 | لینک ثابت |

 

      چشاتو ببند...

      بستی؟

     چی می بینی؟

     زیبایی؟

     سیاهی؟

    دورویی؟

    پر رویی؟

    چی؟

   ولی من تو رو می بینم....نیستی ولی همیشه هستی....

   دنیا...آرزو...

   تو هم چشاتو ببند ...ببین منو می بینی؟

   یا نه!

   از خاطرت رفتم...

   گم شدم...

   دور شدم...

   چی شد؟

   هستم؟

   ؟؟؟؟

                               

نوشته شده توسط لیلا در 87/07/22 ساعت 22:13 | لینک ثابت |

 

کودکم، کودک خیابانی
روزها را به شستن شیشه ماشینی
برای لقمه نانی
و شبها، گرد اتشی می خوابم
گوشه بیابانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم
ارزوی خوابیدن، دربستری نرم
و یا لباسی گرم
در هوای سرد زمستانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم
ارزوی داشتن اسباب بازی ماشینی
ویا مثل کودکان دیگر
رفتن، به دبستانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم
ارزوی داشتن پولی
تا بشویم، تن چرکینم را، در حمامی
و یا روزی، خوردن غذای شاهانی

کودکم، کودک خیابانی
جزء پیران و دزدان
در اطرافم
ندارم
دوستانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم
ارزوی داشتن زندگی انسانی
و نه زندگی
همچو،سگ ولگرد بیابانی

کودکم، کودک خیابانی
و نیک می دانم
ارزوهایم را، به گورخواهم برد
یا به هنگام جوانی، خواهم مرد، در زندانی
و یا لاشه ام را، لاشخوران خواهند خورد، در گوشه‌ي بیابانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم...

 

کودکم کودک خیابانی

  از همون اول به دلم نشست

نوشته شده توسط لیلا در 87/07/16 ساعت 0:17 | لینک ثابت |


خـــــــــدايــــــا!
من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛
همانی که وقتی دلش می گيرد و بغضش می ترکد، می آيدسراغت.
من همانی ام که هميشه دعاهای عجيب و غريب میکند
و چشمهايش را می بندد و می گويد: من اين حرفهاسرم نمی شود. بايد!دعايم را مستجاب کنی
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برايت لوس میکند؛
همانی که نمازهايش يک در ميان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد؛
همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود.
البته گاهی هم خودخواه،گاهی هم دروغگو.
حالا يادت آمد من کی هستم؟ البته می دانم که مرا خيلی خوب می شناسی.
تو اسم مرا ....می دانی و اينکه کجا زندگی می کنم
اما خدايا!
اما من هيچ چيز از تو نمی دانم. هيچ چی که دروغ است؛چرا يک کمی می دانم.
اما اين يک کمی خيلی کم است.
راستش چند وقتی است که چند تا تصميم جديد گرفته ام.
دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بهتر باشم.
من يک عالم سئوال دارم؛سئواهايی که هيچ کس جوابش را بلد نيست.
دوست دارم تو جوابم را بدهی. قول می دهی؟
راستی يادت باشد اين حرفها يک راز است خدا!
راز من و تو. خواهش می کنم به کسی چيزی نگو؛
حتی به مادرم...حتی به او...


نوشته شده توسط لیلا در 87/06/27 ساعت 11:24 | لینک ثابت |

 

    

نمی دونم از چی بنویسم؟ از کی بگم؟ اصلا چی بگم؟

خیلی وقتا برام پیش می یاد که نمی دونم باید چه کار کنم. مسلما همه ی ما، یه هدفی توی زندگیمون

داریم و برای رسیدن به اون هدف حاضریم تمام سعی و تلاشمون رو بکنیم، اما من بیشتر وقتا هدفم رو

 گم می کنم. راستش یادم می ره که چی می خوام؟ برای چی دارم تلاش می کنم؟ شایدم می دونم

ولی خودم رو به ندونم کاری می زنم. نمی دونم...........

هدف ها خیلی متفاوتند. هر آدمی با هر جنسیت و هر سلیقه ای یه هدفی داره:

یکی دلش می خواد بالاترین مدرک تحصیلی رو بگیره، یکی می خواد تو کارش بهترین باشه، یکی

می خواد با یه مرد ایده آل ازدواج کنه، یکی دلش می خواد با دختری ازدواج کنه که یه خونواده ی اصیل

داره، یکی بچه می خواد و یکی برعکس از بچه متنفره.............

می بینید که چقدر هدف ها یا بهتر بگم آرزوها با هم متفاوتند و بعضی وقتها کاملا ضدو نقیض همدیگه

هستند. اما مهم اینه که ما چقدر برای رسیدن به اهداف و آرزوهامون تلاش می کنیم. آیا حاضریم برای

دستیابی به خواستمون تن به هر کاری بدیم یا مثلا اگه بهش نرسیدیم می گیم تقدیر و خواست خدا

بوده بدون اینکه تلاش لازم رو کرده باشیم؟

 

نوشته شده توسط لیلا در 87/06/22 ساعت 12:44 | لینک ثابت |

من تنها نیستم...

دلم میخواد فریاد بزنم و هر چی تو دلمه بیرون بریزم...

چی می شد یه دفعه هم که شده دردمو راحت بگم و خودمو تخلیه کنم...

تا کی باید سکوت کنم صدامو خفه کنم ...به خودم فشار بیارم...

تا کی باید بخندم  ولی تلخ ِ تلخ ِ...

صبوری تا کی...فریاد بی صدا تا کی....

دلم میخواد چشمامو ببندم خودمو ول کنم تو جاده....جاده خودش منو می برد به هر جا که می خواد....

دلم میخواد گوشامو بگیرم و هیچی از این دنیا نشنوم ... فقط فکر کنم....

میخوام  از این جا برم...

چرا غروب که میشه دلم مثل اسمون ابری میگیره؟

چرا می خندم؟

چرا راه میرم؟

چرا ؟ چرا؟

می گفت بیا شادیهامون رو قسمت کنیم!

می گفت از زمین تا اسمون برای رسیدن به تو یک قدمه!

می گفت بی تو هرگز!

 

من تنها نیستم...چون خدا هست....


نوشته شده توسط لیلا در 87/06/15 ساعت 12:34 | لینک ثابت |

 

تا حالا شده....

یه حرف تو دلت باشه و کسی رو نداشته باشی که بهش بگی؟

تا حالا شده....

یه درد داشته باشی و درمونشو ندونی که چیه؟

تا حالا شده....

یه عشق پاک داشته باشی و یه معشوق عاشق نداشته باشی؟

تا حالا شده....

یه جاده خلوت جلوت باشه و نتونی پاتو رو گاز بزاری و بری؟

تا حالا شده....

یه قلب تو دستت باشه و نتونی ضربانشو بشمری؟

تا حالا شده....

یه لیوان پر آب تو دستت باشه ولی از تشنگی هلاک باشی؟

تا حالا شده....

یه فردا پر از شادی در پیش داشته باشی ولی اونو با یه لبخند عوض کنی؟

تا حالا شده....

یه قاب عکس رو دیوار اتاقت باشه ولی  خاطره اش برات مرده باشه؟

..................

........................................................................................؟

 

نوشته شده توسط لیلا در 87/06/11 ساعت 12:11 | لینک ثابت |

 

نفس می کشم که زنده باشم...

راه میرم که قدم زده باشم...

صحبت می کنم که حرفی زده باشم...

سفر میرم که جایی رفته باشم...

می خندم که لبخند زده باشم...

شکر می کنم که از شاکرین باشم...

فریاد می زنم که تخلیه شده باشم...

نگاه می کنم که دیده باشم...

می نویسم که گفته باشم...

به کدامین گناه آلوده ام که این گونه تقاص پس می دهم...

هیچ دردی بدتر از بی هدف بودن نیست...

خط مستقیم را گرفته ام و می روم به کجا؟ نمی دانم...

خودم را گم کرده ام...من دیگر من نیستم...من کیستم؟؟؟

نوشته شده توسط لیلا در 87/06/10 ساعت 14:34 | لینک ثابت |

 

آخه بیچاره دل یکی بیشتر نیست...!

چقدر سخته فهماندن اینکه بی انصاف دل که دو تا نیست یکی است!

چقدر سخته گفتن و فهماندن این ‌که: ببین دل و باید به یکی داد نه اونو بین چند نفر تقسیم کرد...

 تازه از همه سخت تر و بدتر و توهین آمیزتر اینه که به خوای برای کسی نفر دوم باشی.

 همیشه از فکر اینکه برای کسی که دوسش دارم نفر دوم باشم... خیلی سخته.

پس بهترین کار همینه که بی خیال دوستی شیم!

 گاهی سخته گفتن اونیکه تو دلم..

گاهی سخته قبول اونکه عاشق شدم.... خیلی سخته.. برای اونیکه هیچ وقت نتونستم احساسمو بهش بگم.

به نوعی با غرورم احساسمو کشتم. چرا شو هنوزم نفهمیدم..؟ 

آخر اما دل یکی است! 

 بگویم اگر چشم راستم فدای تو لابد میگویی... چشم چپم را برای خودم نگه داشته‌ام. با یک چشم هم ... می‌گذرد زندگی.

بگویم اگر تاب می‌آورم هزاران عذاب را در راه تو لابد می‌گویی... در راه عشق عذاب چیست؟ اضطراب چیست؟ من قلبم را به تو داده‌ام بی انصاف دل که دو تا نیست. یکی است! "

 

 

نوشته شده توسط لیلا در 87/06/09 ساعت 11:44 | لینک ثابت |

هی بهم میگن بنویس

آخه چی بنویسم؟ وقتی روزها م همش عینه همه.غم هام مثل گذشته .شادی هام همه بی رنگ و رو....

وقتی همه چیز عین قبله خوب من چی میتونم بنویسم؟

بازم بگم دلتنگم؟

خب همه اینو میدونن

بگم خسته شدم؟

چشام اینو فریاد میزنن

بگم خنده م نمیاد؟

نیازی به اعتراف خودم نیست که تلخم

بگم میخوام برم؟

وقتی میدونم پاهام از نفس افتادن

بگم میخوام بمونم؟

وقتی جایی برای موندن ندارم

از عشق بگم؟

از مرگ؟

از گریه؟

از باران؟

از چی بگم؟

از تو؟

از او؟

از چی.....


نوشته شده توسط لیلا در 87/06/07 ساعت 18:4 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://khak-atesh-ab.blogfa.com. all right reserved
Design by خاک-آتش-آب

دوستت دارم

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


نوشته های پیشین
88/07/05 - 88/07/21
88/05/22 - 88/05/31
88/04/05 - 88/04/21
88/03/05 - 88/03/21
87/12/22 - 87/12/30
87/10/22 - 87/10/30
87/08/22 - 87/08/30
87/08/01 - 87/08/07
87/07/22 - 87/07/30
87/07/05 - 87/07/21
87/06/22 - 87/06/31
87/06/05 - 87/06/21
87/06/08 - 87/06/14
87/06/01 - 87/06/07


پیوندها
من عاشق نمیشم
از هر دری
میلاد عدلیه / سایه ی سپیده/
ایمان
SHALAKO
علی بابا
مسافر کویر
تنهاترین رویا
سپیده عشق
تولدی دوباره
تنهای تنها
ای کاش تنها نمی شدم
عاشقانه ها (لیلا)
مکاپ
تنهاترین گل عاشق
عاشقانه دوستت دارم M.N
شاعر گمنام
پای نوشته های عمو
بی تو ... به یاد تو ... برای تو
dasthaye.khali
غروب عاشقانه
Favorite Music & SMS & Pictures & Love
تو بیا,همه چیز داره!!!!!!!
خواب گل سرخ
دست نوشته های عباس مهربان
کلمات مصور پوریا
غریبانه های من
در دلم بغضی هست که نمی ترکد هیچ
نانوک
به یاد صبا
مهسا و پریسا
نيلوفر مرداب
طنز و مطالب خواندنی ( آرش)
نگاهم با نگاهت قصه ها دارد
موج همیشه خروشان جنوب
تـرانـه هـای سـوخـتـه
دل نازک من
اغوش خدا
قالب وبلاگ بلگفا
وبلاگ خود شما

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ